|
حذف شد! + نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 9:9 توسط پسری از دیار ارسنجان
مدتهاست منتظرتم..منتظر اینکه بیای..دلم برات تنگ شده..برای شنیدن صدات...
چطور دلت اومد ...تو میدونی،خوب هم میدونی بهتر از همه که چقدر دوستت دارم. دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره بیای و من کنارت بشینم مثل قدیما یادته؟ وقتی کنارت مینشستم...سرم و رو شونه هات میذاشتم و تو با موهام بازی میکردی... و میگفتی از همه کارهایی که کردی.از همه جاهایی که رفتی ..از کار ..کار و کار هی میگفتی و من با دل و جون گوش میدادم. برام مهم بود که تو پیشم نشستی نه اینکه از کار داری میگی بدون اینکه به من نگاه کنی!و فقط یه لحظه، وقتی نگات کردم سرمو گذاشتم رو قلبت و صدای تاپ تاپشو شنیدم و بی اختیار اشک از چشم دونه دونه چکید و آروم گفتم: دوست دارم..تو هم آروم گفتی: دلم برات تنگ شده بود.. همین و بس! و همین برای من بسی بود...این دل بزرگ برای من تنگ شده... و حالا من نشستم تو اتاقم..تک و تنها...زل زدم به تمام کاغذهای دورو برم که نامه های من بود برای تو...برای عشق همیشگی زندگیم...بعضیهاش و از حفظم ازبس خوندم.. و بعضیهاشو دوست ندارم بخونم..چقدر عشق..چقدر ااحساس؟ من خراب کردمش؟تو خرابشون کردی؟مادرم؟اجتماع؟تقدیر؟....کدومشون؟شاید اگه خراب نمیشد الان نمینوشتم..شاید اگه الان بودی برای من،برای خودم با تمام وجود هرگز به یاد روزهای خوش گذشته نمی افتادم..شاید این تقدیر من بود که همیشه به یاد تو باشم...نه با تو! قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم + نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 18:7 توسط پسری از دیار ارسنجان |
|
| |||||